مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
445
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - گفت : « نه ، به خدا از اين راه جدا نمىشوم تا خدا هر چه خواهد مقدر كند . » گويد : عبداللَّه بن مطيع به پيشواز ما آمد وبه حسين گفت : « فدايت شوم كجا مىروى ؟ » گفت : « اكنون سوى مكة مىروم . پس از آن ، از خدا خير مىجويم . » گفت : « خدا براي تو خير بخواهد وما را فداى تو كند . اگر به مكة رفتى ، مبادا به كوفه نزديك شوى كه شهري است شوم كه پدرت آن جا كشته شد وبرادرت را بىيار گذاشتند وبه غافلگيرى ضربتي زدند كه نزديك بود وى را تلف كند . در حرم بمان كه سرور عربى . به خدا مردم حجاز ، هيچ كس را با تو برابر نمىگيرند ومردم از هر طرف ، سوى تو مىآيند . عمو ودايىام به فدايت ، از حرم خدا دور مشو كه اگر تلف شوى ، ما پس از تو چون غلامان شويم . » گويد : حسين برفت تا به مكة رسيد ومردم آن جا ، رو سوى وى آوردند ، وآمد ورفت مىكردند . عمره گزاران ومردم ولايات كه آن جا بودند مىآمدند . ابنزبير نيز در مكة بود ، وپيوسته به نزد كعبه بود . بيشتر أوقات روز ، آنجا به نماز ايستاده بود يا طواف مىكرد . وى نيز جزء كسان ، پيش حسين مىآمد . دو روز پياپى مىآمد ، دو روز يك بار مىآمد وپيوسته به أو مشورت مىداد . ابن زبير ، حسين را از همهء خلق خدا ناخوشتر مىداشت كه دانسته بود ، تا ايشان آن جاست مردم مكة هرگز بيعت وتبعيت أو نمىكنند كه حسين در ديده ودلهايشان ، از أو بزرگتر است ومردم أطاعت أو بيشتر مىكنند . گويد : وقتي مردم كوفه از هلاك معاوية خبر يافتند ، مردم عراق بر ضد يزيد به جنبش آمدند وگفتند : حسين وابن زبير مقاومت كردهاند وسوى مكة رفتهاند . آنگاه مردم كوفه به حسين نامه نوشتند ، حاكمشان نعمان بن بشير بود . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2921 - 2922 عقبه بن سمعان گويد : وقتي حسين مصمم شد كه سوى كوفه روان شود ، عبداللَّه بن عباس پيش وى آمد وگفت : « اى پسر عمو ! مردم شايع كردهاند كه تو سوى عراق خواهى رفت ، به من بگو چه خواهى كرد ؟ » گفت : « آهنگ آن دارم كه ان شاء اللَّه تعالى ، همين دو روزه حركت كنم . » ابنعباس بدو گفت : « خدا تو را از اين سفر محفوظ دارد ، خدايت قرين رحمت بدارد . به من بگو ، آيا سوى قومي مىروى كه حاكمشان را كشتهاند وولايتشان را به تصرف آوردهاند ودشمن خويش را بيرون راندهاند ، اگر چنين كردهاند ، سوى آنها رو ، اما اگر تو را خواندهاند وحاكمشان آنجاست وبر قوم مسلط است ، وعمال وى خراج ولايت مىگيرند ، تو را به جنگ وزد وخورد دعوت كردهاند وبيم دارم فريبت دهند وتكذيبت كنند ومخالفت تو كنند وياريت نكنند وبر ضد تو حركتشان دهند واز همه كس ، در كار دشمنى تو سختتر باشند . » حسين گفت : « از خدا خير مىجويم ، ببينم چه خواهد بود . » گويد : ابنعباس از پيش وى برفت وابنزبير بيامد ومدتي با وى سخن كرد وگفت : « نمىدانم چرا اين قوم را واگذاشتهايم ودست از آنها بداشتهايم ، در صورتي كه ما فرزندان مهاجرانيم وصاحبان خلافت ، نه -